مشق پرواز

قصه ، قصه سوختن پروانه هاست

پروانه های گمنامی که هیچ کس از عشقشان خبردار نشد

پروانه هایی که با بالهای سوخته وظیفه ماندن در قفس دنیا به آنان محول شد تا راوی زنده پروانگان شیدا بالی باشند که در گلستان آتش بال گشودند تا

راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بیابند

چرا که سوختن بهای قرب است و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند. آنکه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!


و اما بعــد!!!!!!

صدای خس‌خس و سرفه‌های خشک یادگاران دفاع مقدس چه غریبانه در هیاهوی گنگ آدمها گم شده است و این شمعها چه معصومانه در گوشه و کنار بیمارستانهای شهرمان، لب پنجره‌های شب، رو به باغ بهشت آب می‌شوند.

مگر می‌شود گل را ندید؛ گلها حتی اگر پرپر شوند، بوی عطرشان در آسمان خاکستری و تیره‌رنگ شهر هم می‌پیچد.

کافیست کمی از خودت دور و به آنها نزدیک شوی.

جنگ که تمام شد، همه چیز تمام شد. حالا دیگر نه جنگی هست و نه خطری
حالا فقط میزها و عنوان ها هست که تعیین تکلیف می کنند

می خواهم از دلتنگی ها بگویم... از ا دیگران که می گویند اشکالی ندارد اگر یـارو دو پا و یک دست ندارد و یا شیمیائی شده ویـا چشمنانش دیـگر فقط خدا را میبینـد...


و تو ای دوست من که اینها را خواندی نگاه کن به آسمان!!

هر زخم آنها ستاره ای است و هر شهید ما خورشیدی است که پیش از طلوع آفتاب خانه های ما را گرم میکند ...

در سینه ام دوباره غمی جان گرفته است
امشب دلم به یاد شهیدان گرفته است
تا لحظه های پیش دلم گور سرد بود

اینک به یمن یاد شما جان گرفته است
در آسمان سینه ی من ابر بغض خفت
صحرای دل بهانه ی باران گرفته است
از هر چه بوی عشق، تهی بود خانه ام
اینک صفای لاله و ریحان گرفته است

دیشب دو چشم پنجره در خواب می خزید
امشب سکوت پنجره پایان گرفته است
امشب فضای خانه ی دل سبز و دیدنی است
در فصل سرد ، رنگ بهاران گرفته است

نوشته شده در تاريخ ٤ اسفند ۱۳۸٩ توسط گروه فرهنگی هنری عروج
قالب وبلاگ