مشق پرواز

چندین قرن پیش در چنین ایامی، کشوری در پی مرگ حاکمش آبستن حوادثی شد.

گروهی از بزرگان حکومتی (که انتظار داشتند حاکم پیشین یکی از آنها را جانشین خود معرفی کند) وقتی دیدند وی به آن پلیدان توجهی نکرده و شایسته ترین فرد را بعنوان ولیعهد خویش معرفی کرده،بلافاصله پس از مرگ حاکم گرد هم آمدند تا به بهانه آنکه حاکم داماد و پسرعموی خود را جانشین قرار داده، از میان خود یکی را حاکم کنند

این امر انجام گردید ولی برای رسمیت بخشیدن به آن نیاز به بیعت ولیعهد بود. آنها شبانه به مسجد رفتند تا مردم را هر طور که شده(چه با زور، چه با پول) باخود همراه کنند.

سپس یک مسجد آدم (نمیدانم چند نفر می شوند!؟) بر در خانه ولیعهد آمدند و به او گفتند:

"یا بیرون می آیی و با ما بیعت میکنی و یا به زور از تو بیعت میگیریم"

ولیعهد بنا به وصیت حاکم پیشین موظف شده بود برای انجام کاری داخل خانه بماند ولحظه ای درنگ نکند و تا ماموریتش به پایان نرسیده از جای خویش تکان نخورد

در همین حین همسر باردار ولیعهد (و دختر حاکم) خود را به پشت در رساند و از آنها خواست تا به احترام او و پدرش این فکر شوم را رها کنند، اما آنها به او اعتنا نکردند و تپه ای از هیزم بر در خانه فراهم آوردند و گفتند

" یا بیرون می آیی و یا خانه را به آتش می کشیم"

همسر ولیعهد به پاس آن همه زحماتی که شوهرش برای پدر کشیده بود خود را محکم پشت در قرار داد تا مانع ورود آنها شود

اما آن پلیدان که با این وضع مواجه شدند با بی رحمی تمام در را به آتش کشیدند

دختر حاکم ذره ذره در حال سوختن بود و ولیعهد که در جنگاوری های خویش نشان داده بود که یک تنه یک لشگر را حریف است، بنا به دستور حاکم مجبور به سکوت و انجام ماموریتش بود

در این میان نا نجیبی لگدی بر در زد؛

همسر ولیعهد بر روی زمین افتاد و احساس داغی آهن گداخته ای را در سینه خویش کرد

 ( آری این میخ ذوب شده در بود که بر بدن وی فرو رفت)

او بروی زمین افتاده بود و در سوخته نیز بر روی او

(نمیدانم چگونه آنها وارد خانه شدند اما فقط امیدوارم که از روی در رد نشده باشند)

گروهی به بستن دستان ولیعهد پرداختند و گروهی نیزمشغول  به کتک زدن همسر باردار وی، هرکس عقده ای از حاکم داشت بر وی تلافی کرد، یکی با غلاف شمشیر میزد و یکی با تازیانه، یکی شروع به سیلی زدن کرد و دیگری با لگدهایی بر پهلو و شکم وی باعث مرگ کودکش شد.....؛

در اینجاست که پسر بزرگ خانواده وظایف سنگینی را بر دوش خویش احساس میکند اما او مانده بود که مادرش را از زیر بار کتک آن ظالمان نجات دهد یا به یاری پدرش بشتابد ویا اینکه از برادرو خواهرش مراقبت کندو جلوی دیدگان خواهر 3ساله خود را بگیرد تا این صحنه ها را نبیند (امان از دل زینب)....!؟

در آن شب چه بر سر این خانواده آمد.....؟

اما صدایی از درو دیوار آن خانه به گوش میرسید که می گفت:

"وای که حسن در اوج جوانی پیر شد..."

آری آن خانواده عصمت الله بودند و آن حاکم رسول خدا و ولیعهد امیرمومنان و ماموریتش گردآوری قرآن

آنان اینگونه بلارا به جان خریدند تا اسلام و قرآن بدون تحریف به دست ما برسد

اما آیا ما وظایف خویش را در قبال آنها بخوبی انجام می دهیم؟

آیا به قرآنی که علی(ع) آن همه سختی برایش کشید عمل می کنیم؟

آیا......................................................؟؟؟؟؟؟؟؟


"شهادت حضرت محسن بن علی (ع) تسلیت باد"


التماس دعا

نوشته شده در تاريخ ۱٧ بهمن ۱۳۸٩ توسط گروه فرهنگی هنری عروج
قالب وبلاگ